تبليغاتX
(¤¯`°•من و غربت....سميه .•°`¯¤)

ز بس در گلو عقده دارد دلم به زانوي غم سر گذارد دلم

 چنان داغدار توام روز و شب که خونابه از ديده بارد دلم

 تو را اي خدايي ترين آرزو به دست خدا مي‌سپارد دلم

 تو رفتي ولي ياد تو ماندني است پس از تو چنين مي‌نگارد دلم

 اسيرم اسير غم عشق تو سر کوي تو خانه دارد دلم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 23:0 توسط سميه |

سلام دوستاى گلم چطوريد؟؟؟

محرم امسالم رسيد...اخ كه روزا چه زود مى گذرن

امسال سومين ساليه كه محرم ايران نيستم دلم واسه اون روزا

خيلى تنگ شده ...واسه هيئت كويتياى محل كه هر شب كويتى پور

مى اومد حال و هوايى داشت كه نگو...

واسه دسته هاى محل يادش بخير...

ولى اينجام صفاى خودشو داره همه ايرانى ها دور هم

جمع ميشن و عزادارى ميكنن...

من از اين دو سال خيلى خاطره دارم سعيده ام ،مريم

روزايى داشتيم با هم  اما بى معرفتا تنهام گذاشتن...

خلاصه اميدوارم هممون بتونيم از اين ماه نهايت استفاده رو

ببريم فقط بى معرفت نشيدا واسه منم دعا كنيد

 

 

  

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:47 توسط سميه |

 

مي خواهم بروم از اين آبادي ويران... که بي هيچ زنجيري اسيري و

 به خاک آلوده مي خواهم بروم از اين... جشنواره ي جنون... 

 از اين آتشبازي....رنگهاي مجازي.....

 مي خواهم بروم از اين شب... از اين تاريکي... به سمت

 غروبي نو  هوايي تازه..... اما نه چراغي دارم نه راهنما...

  پس به کجا خواهم رسيد....؟؟؟؟؟ مهم نيست

  مهم نيست که کجا خواهم رفت ... کي خواهم رفت...

  با که و با چه خواهم رفت... و اصلا مهم نيست که بروم يا نه...

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:30 توسط سميه |