تبليغاتX
(¤¯`°•من و غربت....سميه .•°`¯¤)

  این قصه زندگی منه.....

یه بی بهونه ...یه چشم به راه .....!

کاغذ خالی .... دست خالی ..... زندگیم خالی .....

 غروب هام خالی از حس همیشگی ....

من هم خالی از ذوق همیشگی برای نوشتن....

 اما هنوز قلمم می خواد بنویسه .... !

می خواد هر چی جای خالیه اون برام پر کنه!!

 تنها چیزی که تو زندگیم لبریزه ....

دل نا اروم منه که پره از حس تنهایی ....!! 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:26 توسط سميه |

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:12 توسط سميه |

هوای آسمان دلم امشب بارانيست

کوچه های دراز غربتم سرشار از تنهاييست

و گريه و زاری تنها همدم من!!!

 آه افسوس که حتی گاهی چشمم مرا ياری نميکند

 و قطره های اشک بر روی گونه هايم يخ ميزند و

باغ خشک اميدم را صاعقه بی معرفتی دوست به آتش ميکشد و

 ثانيه های زجرم٬ ثانيه های زندگی به طول صد سال سپرى ميشوند

 چرا گاهی پنجره خيال انسان به روی دشت نااميدی باز ميشود؟

و چرا گاهی فرياده در گلو مانده٬

حلقه داری ميشود که خفقان ابدی دارد

 اما مرگ نه !!!

کاش مترسک بازيچه روزگار جوابی به من ميداد

 و مرا با خود به دور دستها به آنجا

که سراسر عشق و شاديست ميبرد

افسوس که افسوس مرا افسوسی ديگر ميکشد

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:31 توسط سميه |

در غربت مزار خودم گريه ام گرفت

از زخم ريشه دار خودم گريه ام گرفت

 وقتي که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ي سه تار خودم گريه ام گرفت

پاييز مي وزد و تو لبخند مي زني

 اما من از بهار خودم گريه ام گرفت

يک تکه آفتاب برايم بياوريد

 از آسمان تار خودم گريه ام گرفت

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:1 توسط سميه |

فراموشم نکن یارب که محتاج نگاهم من !

سرا پا محنت و دردم تنی غرق گناهم من !

فراموشم نکن یارب که من زخمی دنیایم

پریشانم شکسته دل اسیری خسته تنهایم

 منم آن بنده ی تنها که محتاج همه چیزم

درون خلوتم با تو همیشه اشک می ریزم

خداوندا رهایم کن از این زندان و تنهایی

 ببر با خود بسوی عشق به آن دنیای رویایی

 مرا با خود ببر آنجا که دل تنها تو را خواهد

 لبان خسته از آواز فقط نام تو را خواند

 تو ای در دلم مهمان  درد مرا درمان بده 

همیشه  بده با دست پر شورت دل آشفته را سامان

فراموشم نکن یارب!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:49 توسط سميه |

همه از گذر لحظه ها می گذرند

 اما من در این گذر سا کن ایستا ده ام

و تنها دیوارهای سیاه تردید را در

 مقا بل مردمکهای چشمانم می یا بم

 که بی دلیل دیروز را صدا میزنند

ستاره ها نیز مرا از یاد برده اند

و به دیدارم نمی ایند

 شب های من تاریک و بی ستاره است

و روزهای زندگی ام بی خورشید سپری می شود

انگار مرا در قفس ارزو های مرده جای گذاشته اند

 بی هیچ نشا نی و بی هیچ سوالی

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:21 توسط سميه |