|
|
|
|
دلتنگم آنقدر که صدای گریه ی اشکهایم را می شنوم، هیچ کس نمی داند تنهایی چقدر زندگی را تلخ می کند. لحظه هایم را در دشت فراموشی رها می کنم نمی خواهم بدانم چندمین سال تنهاییم را شروع می کنم. نمی یابم کسی را که بتوانم تنهایی ام را با او قسمت کنم . لحظه هایم را پر کنم، لحظه هایش را پر کنم. در دنیایی که معیار عشق را رنگ چشم تعریف می کند، اگر بخواهی پاک باشی، نمی توان به جز در تنهایی زیست. نگاهت می کنند،صدایت می کنند، و اگر نتوانی مطیع باشی،رهایت می کنند و باز تنها می مانى و تو می مانی و کوله باری از غصه ها


![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 1:26 توسط سميه
|


هرکس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا می شکند
بشکست دلمو کسی صدایی نشنید
آری دل درد بی صدا می شکند
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 2:14 توسط سميه

خدا گریهی مسافر رو ندید جاده فریاد میزنه بیا ... 
دل نبست به هیچ کس و دل نبرید
آدم رو برای دوری از دیار 
جاده رو برای غربت آفرید
جاده اسم منو فریاد می زنه
میگه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطرههاس
روی شونه های لرزون منه
از تموم آدمای خوب و بد
از تموم قصههای خوب و بد
چی برام مونده به جز یه خاطره
نقش گنگی تو غبار پنجره
جاده آغوششو وا کرده برام
منتظر مونده که من باهاش بیام
قصهی تلخ خداحافظی رو
میخونم با اینکه بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطرهها
همهی عشقها و دلبستگیها
خیلی سخته ولی چاره ندارم ![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:57 توسط سميه
|

تنها باز مانده ی یکی از کشتی های شکسته ، به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اما هر چه روز ها افق را در جستجوی یاری رسانی از نظر می گذراند، کسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد که از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند ودارایی های اندکش را در آن نگه دارد. به هنگام بر گشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود. به نظر او بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه فریاد زد : خدایا تو چطور راضی شدی که با من چنین کاری بکنی؟ صبح روز بعد ، با بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند : ما متوجه علایمی شدیم که با دود می دادی. آری ، وقتی که اوضاع خراب می شود ، نا امید شدن آسان ترین راه است ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کنار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش : بار دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ممکن است دود های بر خاسته از آن علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند. 
روزی برای جستجوی غذا بیرون رفته بود و
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2:7 توسط سميه
|

ای دل در گــورســتـان دنـیـا بـــر ســر مــزار مــــن مــیــا بـگـذار در تنـهـایی وشــبهــا نــالــه و فـــریــاد ســـر دهـم این سخنان که گویم از غم تنهایی نیست ایـنها از نامردی دنـیاســت آن دلی که گویم ســخن از آن مهربانی،یکرنگی وعیاریست که دگر بی معـنی و خـالیـست این سخنان که گویم از غم تنهایی نیست اینها هـمه از بـی فردایـیـست وحال چه کس فکرتنـهاییست بر خیز و بـه فکر فردا بــاش یاری کندت خدای بی هــمــتا 
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:15 توسط سميه

لالهها پژمرده بلبل را دگر آوا نبود هیچ کس در باغ، مثل باغبان تنها نبود یک مدینه دشمن و یک خانهی بی فاطمه بانوی آن خانه کس جز زینب کبری نبود روی سیلی خورده زهرا شهادت میدهد از علی مظلومتر مردی در این دنیا نبود نیست جایز خانه کفار را آتش زدن ای مسلمانان مسلمان بود زهرا، یا نبود؟ ای جنایت کار، ای بیدادگر، رویت سیاه اجر و پاداش رسالت کشتن زهرا نبود مصطفی از تو مودت خواست، تو سیلی زدی بی حیا سیلی زدن اجر ذوی القربی نبود ریخت دشمن بر سر زهرا، ولایت را ببین بارها از پا فتاد و غافل از مولا نبود من نمیگویم چه شد گویند در چشم علی سیل دشمن بود پیدا فاطمه پیدا نبود ای مدینه آتش غیرت چرا آبت نکرد جای ناموس خدا در دامن صحرا نبود آنچه بر آل علی در کربلا یکسر گذشت در سقیفه اتفاق افتاد، عاشورا نبود 










+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 13:50 توسط سميه
|

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي ، بال هاي استعاري لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين سقف هاي سرد و سنگين ، آسمان هاي اجاري با نگاهي سر شکسته،چشم هايي پينه بسته خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري
![]()
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 14:55 توسط سميه
|

مرگ زندگی کوچه ابتدای زندگی است پنجره دریچه ای به سوی روشنایی شهر ازدحام اهن و صدا زمین حجم کوچکی برای زندگی کردن زمان پرندهای همیشه در حال سفر ومن پی بهانه ای برای زیستن ولی هیچ بهانه ای نیافته ام. برگ ریزان خزان بی رنگی خورشید لرزش اندام رنجور درختان روزهای سرد وکوتاه مرا یاد اور غمهاست غم دیروز غم امروز غم فردا درون سینه ام از چهار فصل عشق جز پاییز فصلی نیست درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست تنها تنها تنها............ و در انتظار مرگ زندگی..... 

![]()
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 14:12 توسط سميه
|
