|
|
|
|
همسفر تنها نرو بذار تا باهم بریم 
سرنوشتمون یکی هردومون مسافریم
تازه از راه رسیدم هنوزم خسته راه
همسفر تنها نرو بذار تا منم بیام
سخته دل کندن ازین شهرو دلبستگیا
موندن از خونه جدا باهمه خستگیا
جون به لبهام رسیده تا به کی دربدری
درد غربت رو تنم که بازم باید بری
بذار تا خستگی از این تن خسته بره
سخته دلبستگی از شهر دلبسته بره
اگه بذاری بیام من میشم سنگ صبور
گوش به قصه هات میدم شهر غربت راه دور
همسفر تنها نرو بذار تا باهم بریم
سرنوشتمون یکی هردومون مسافریم
تازه از راه رسیدم هنوزم خسته راه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:47 توسط سميه
|




+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:30 توسط سميه

تو ای مادر که یک عمر دلت با غصه دمسازه صبوریهای تو مادر منو به گریه میندازه مثل یک طفل خواب الود من محتاج آغوشم از اون لالاییهات مادر بخون بازم توی گوشم برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی برای اشکهای من همیشه آستین بودی تو ای همیشه غمخوارم تو ای محرم ترین یارم به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم نوازش کن منو مادر که فرزند تو غمگینه کی میخواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشینه پ.ن۱:مامان جونم بابا جونم خیلی خیلی دوستتون دارمم. پ.ن۲:دوستای گلم بیاید قدر مامان باباهامونو بدونیم و هیچ وقت اونارو نرنجونیم.

+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 3:8 توسط سميه
|

شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست وچراغی مرده میکنم تنها از جاده عبور دور ماندند زمن ادما سایه ای ازسر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر امد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ بر ارم از دل وای این شب چقدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کوکه به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان اویزم؟ مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی نمناک است

+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:50 توسط سميه
|
