تبليغاتX
(¤¯`°•من و غربت....سميه .•°`¯¤)

بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست


غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست


چند همصحبتی صومعه داران ای دل


با وجودی که در این طایفه دینداری نیست


شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست


ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست


یارب این شهر چه شهری ست که صد یوسف دل

به کلافی بفروشند و خریداری نیست


رو مداوای خود ای دل بکن از جای دگر


کاندرین شهر طبیب دل بیماری نیست


به جز از بخت تو و دیده من در غم تو


شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست


گر هما را ندهد ره به در صومعه شیخ


در خرابات مگر سایه دیواری نیست...

پ ن :آخرین پست سال ۱۳۸۶

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 16:46 توسط سميه |

نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز


چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز


ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش


نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش


گریزانم از این مردم که با من
 به ظاهر همدم ویکرنگ هستند

 
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند


از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند

 
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند


دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها


مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 2:9 توسط سميه |